تبليغاتX
چنانت دوست می دارم
 تویی که تویی

مثل آب خوردن بود فرانکو. فقط لبانم را چسبانده بودم به شیر آب یخ زده ای که چکه هایش قندیل بسته بودند.قند توی دلم آب شد چون قندیل ها که روی زبانم شیر شدند. شیری  شدند.شراب شدند. درست مثل آب خوردن بود فرانکو. لبانم را چسباندم و مکیدم ..چکه چکه روی زبانم..قندیل ها.. تش تشنگی  هزاران ساله ای را فرو می نشاند.

گونه های گداخته ام را چسبانده ام .دستان تاول زده ام را ...خنکا مرهمی. مرهمی فرانکو مرهمی. تویی که تویی. هنوزززز در این انعکاس تابشی، از میان قندیل های آب شده بر لبان نیمه باز من. شیر و شراب شده ...سپید و پاک و همیشه جاری من ...همیشه فرانکو

|+| نوشته شده توسط تریستانا در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  |
 بیا!

نوشتن از یادم رفته است چون تو . بی آن که بدانم چرا و چه وقت بی سر و صدا خزیده ای بیرون از درونم .آری نوشتن از سر انگشتانم لغزید و رفت ...نه نامت که هنوز بر لبانم است ..چون ترک ترک هایی ترک نشدنی.

کجايي فرانکو ...کجایی...بیا.

|+| نوشته شده توسط تریستانا در چهارشنبه نهم بهمن 1387
 چاه

این بار هم مثل همه بارها بود فرانکو .یک گونی مرغ عشق مرده ، سنگین و تنبل. تعبیر خواب های در هم و بر هم من و تو در آمیختن دو ماهی قزل لابه لای لجن های ژله ای آب سبز این حوضچه های پرورشی نبود . عروس و مجردان با هم در نمی آمیزند. پیوند هایی چنین دلمشغولی انسان های تک افتاده است نه کیمیاگران قرن ها وانهادگی که عروسانشان را هر شب در آرزوی الهامی چند و تزکیه کلمات عریان می کنند .

این شب ها سرم را توی چاهی می کنم .چاهی که توی دریای کران تا کران سرم کنده ام. چاهی که سرش منم و ته اش دریا دریا تویی . سرم را توی چاه می کنم و با کفتر چاهی هایت درد و دل می کنم . پرهایشان که خیس می شود رنگ عوض می کنند .می شوند مرغ دریایی. بال می کشند تا روی دریا و ماهی هایت را فراری می دهند .

دم غروب های دریای دی نفس گیر می شود. موج می زنی به پاهایم و دورم می کنی.نمی دانی  هر صدفی که می شکنی گنجه خاطرات من است .

 

|+| نوشته شده توسط تریستانا در سه شنبه دهم دی 1387  |
  بازگشت به تاريکی
 

برای تو که چون من انسانی باشی با روحی فرو رونده،

در آمدن به روشنايي،

 بازگشت به تاريکی را مشکل تر خواهد ساخت.

اين را تو گفته بودی يا که نوشته بوده اند اش جايي فرانکو؟

نمی دانم .

چه فرقی مي کند.

جایی که جا به جایی چون خواندن وردی زیرکانه است.

باز دم هر دم را به صورت هم  پف می کنیم.

کلمات جاری

از نقطه اي نامعلوم به نقطه نامعلومی ديگر

 به هر آن جا که تويي

 پيغام می آورند که

 منتظرم باش ،

يکی از همين روزها  خواهم آمد.

اما تو

 اشباع شده از تکرار فواصل این گام ها

بر سنگفرش جايي که نمی دانی اش  کجاست

 در ذهن ملتهبت ،  از مرزهای عشق عبور خواهی کرد .

میبینی ؟

مسببی!

اما بی دلیل.

هر تماس از جنس رابطه با تو،

 لايه نازک عشق مرا پس می زند.

در من نفوذ می کند و

ریز به ریز این متابولیسم درون ریز

را دوباره بر من و تو آشکار می کند .

میبینی ؟

مسببی!

اما بی غرض .

 

|+| نوشته شده توسط تریستانا در جمعه ششم دی 1387  |
 رشتـــه بـــــــــه رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو بـــه پو

زیر این رج به رج احساسات رو شده ات

 چه می بافی فرانکویم؟ 

یکی زیر ، یکی رو ..

و شعرهایت ناگهان زیر و رو ،

آبشار شال گردن قرمزی اند

که سرازیر می شوند .

و من 

چون روزهای کودکی مان 

 ریش ریشه هایش را

در روزهای یخ زده تنهایی ام

هی می بافم و هی می بافم و هی می بافم .

رشتـــه بـــــــــه رشته، نخ به نخ، تار به تار، پو بـــه پو

 

|+| نوشته شده توسط تریستانا در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387  |
 رو سر بنه به بالین ...

" زخمها را تعریف کنیم به هم  ، هم به چه می رسیم جز هیچ ؟ "

یادت که هست ؟

داستان زخم ها را می گویم .گفتمش دوباره و  به هیچ رسیدیم باز .

هیچ ،جز خونی تازه که از زخم های دهان سر باز کرده ام ،

باز سر زده بیرون ،

می پاشد پشت دست هایم

غارت شده ی حیران حرامی های هیجان و اعتماد پوک همیشگی ام،

باز

عریانم .

امروز هم مثل هر صبح به مردی که از کنار درختان خیس گذر می کرد،

گفتم :

- سلام

|+| نوشته شده توسط تریستانا در یکشنبه سوم آذر 1387  |
 مهاجم

نمی شود از سد نگاه تو عبور کرد فرانکو . نمی شود از چاله کوچک زبان خویش به چاه دهشت زبان تو فرو نیفتاد . به مرزهای اقتدار نشکسته ات بارها و بارها هجوم می برم و به حجم خُردی از تو بسنده می کنم ولی تو سنگینی بار این تجاوز های آشکار عاشقانه را برنمی تابی ُ.

من دست می کشم و بیغوله نشین مرزهای شهر تو می شوم تا از راه جریان سیال حاشیه های این متن بشود کاری کرد .

مرا ببخش پسرم ولی جنگجویان را جز به جنگی ناعادلانه نمی شود شکست داد.

|+| نوشته شده توسط تریستانا در شنبه بیست و پنجم آبان 1387  |
 حسرت

فرانکو ، حسرت چیست ؟  تُردی ورق های پیر قهوه ای کتاب هایم در قفسه ؟ خش خش آواهای به هم تابیده شده و نامفهوم صفحه های گرامافون ، نوارهای کاست قدیمی و این اواخر سی دی های خش افتاده؟ این نابودی اطلاعات سالیان سال .این نابودی من در تاریخ و بالعکس آن تاریخ در من . حسرت جز این ها چیست فرانکو؟

حسرت ما، پناه بردن به فضایی گسترده برای ثبت کردن و ثبت شدن هر آنچه هستیم .هر آنچه بودیم آن هم با سرعت شگفت کُند ، شگفت بی ثبات . حسرت ما، ـ که همیشه پناهنده ایم  ـ به عشق ، به دانش و به سرزمین های دور تنهایی و  فراموشی فرانکو . حسرت ما ...

من مرده ام یا زنده ام فرانکو؟

با مرگ هر جزئی در من / از من ، حسرت در جایی چیزی را نشان می کند تا برای ابد آن را جاودانه سازد . این حسرت است .برای اثبات خویشتن است که می میریم .

فرانکو ، همین ناهماهنگی ، این نا همخوانی ابدی میان من و تو ، میان من و زندگی ، میان من و دیگریست که  می میراندمان .آنگاه عاشق می شویم .فراموش می کنیم .به بستر می رویم فرانکو. به بستر می رویم ..برويم سخني بايد گفت جام يا بستريا تنهايي ‚ يا خواب ؟

|+| نوشته شده توسط تریستانا در جمعه بیست و چهارم آبان 1387  |
 مثل همیشه

من افتادم فرانکو. درست وسط حوض نقاشی تو .درست سربزنگاه. وقت جست و واجست های همیشگی ام لب بام تو ... افتادم فرانکو و این بازی، سر گرفت.

مهره های سفید را من بر می دارم. مثل همیشه. رخ به رخت می نشینم. مثل همیشه. نطق نمی زنی. کور شده از منطق موروثی ات. مثل همیشه.

گیریم حکم تو حکم دل است فرانکو اما این که بازی خال ها نبود!

 مهره های سیاه را تو برمی داری. مثل همیشه. رنگ به رنگ رخم می نشیند. مثل همیشه. ناپلئون سوار بر اسبش بی مهابا می تازد. من می بازم. مثل همیشه.

اما حکم تو حکم دل است فرانکو گیریم این بازی بازی خال ها نبود.

|+| نوشته شده توسط تریستانا در دوشنبه سیزدهم آبان 1387  |
 قرار جهان

این تابش نور است که به هر شکستی رنگی نو درانداخته اگرنه ، نه چیزی پیش می رود نه چیزی پس فرانکویم .

 زندگی برایش فرقی نمی کند کجا ، چه وقت ، چرا .فقط تاریکی را پس می راند در آستانه بامداد تا مهلتی را زندگی کنیم . اما این مهلت برایش فرق میکند کجا ، چه وقت و چرا باید زیست .

آسمان شیشه ای کمان رنگین کمان را به یاری خورشید کشیده است . روزی که خورشید بمیرد نه آسمانی  خواهد ماند نه رنگین کمانی بر سقفی و نه آغوش تو که من آسوده در آن فرو روم !

قرار کار جهان هر چه که بود ، ابدی نبود !

|+| نوشته شده توسط تریستانا در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 
 
 
بالا