تبليغاتX
چنانت دوست می دارم
 بازار مسگرها

انگشت می کشیدی به ته اش. سر تغار که نشسته بودی یواشکی دیدت می زدم تریستانا. گفتم :" یه لیس از انگشت هات به من می دی؟ " . ندادی که .

هی سابیدی به هم ..هی ساییدی دندان هایت را  روی هم و همه اش هم شد کککککشک ! آخرش دوغ شد ! دروغ شد! 

حالا نشسته ای و به رد دندانه دندانه های چرخ زندگی روی دنده هایت خیره شده ای که چه؟  من هم که با یک دهان پر از بی دندان فقط می خندم تریستانا . فقط می خندم ." دندت نرم تریستانا ....دندت نرم ...."

توی پیچ وا پیچ کوره راه های سرم به خودت می پیچی.به ضرب بازار مسگرها رنگ گرفتی، قر می ریزی و منم دنبال سرت با یه دایره زنگی ، زنگی شدم تریستانا . "روم سیاست تریستانا ....روم سیاست...."

  ... جنگ و جنگ ساز میاد و از بالوی شیراز میاد ...

" باد از سرم که بیفته می وزه لای شاخ و برگ درختای باغ. اون وخته که دلم باز هوای سرونازی رو  می کنه که من و تو اردیبهشتش رو با هم قرار گذاشته باشیم ."

|+| نوشته شده توسط فرانکو در چهارشنبه ششم آذر 1387  |
 starvation

گرسنه ای سیرم و حرف هایم یک شکم ورم کرده از گرسنگیست تریستانا. بی فایده .بی فایده .نوشتنم نمی آید که بماند و کودک قحطی زده درونم روز به روز بیشتر تحلیل می رود.چشم هایش وق زده اند به وق وق های تحلیل گرانه این و آن . بی فایده. بی فایده .

جایی آن دورها من در آرزوهایم غرق شده ام و جایی این نزدیکی ها تو نجات یک غریق را آرزو می کنی.باقی هم که می بینیشان در ساحل عاج نشسته اند. نه. شاد و خندان هم که نباشند تریستانا اصلن انگار نیستند .

دوباره هرچه می کنم عاشقت نمی شوم .چند بار دیگر باید این اتفاق بیفتد .بیفتد و بماند و نرود و من بنویسمش .تو چند بار دیگر...؟

دلم به حال خدایی غرق شده در آن دور دورها می سوزد .سال هایی از عمرم را گم کرده ام .به نظرت کجا می شود پیدایشان کرد تریستانا ؟ تریستانا...کجا تریستانا؟

|+| نوشته شده توسط فرانکو در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 آغاز فصل چهارم : فرانکو

فرانکو :

می دانی جان جانم ، برای معمولی بودن باید به معمول زندگی عمل کرد .من به این معمول نگاه کردم ولی عمل نکردم. معامله اش کردم و زندگی آن زنبور عسل ناامیدی بود که بین کف دست های به وجد آمده ام لهیده و نیمه جان ، بیهوده زهر آخرش را می ریخت تا شاید مرا  از این دست دسی های کودکانه همیشگی ام برهاند.

 

تریستانا :

کافی است فقط افشره لیمو را بچکانی جای زخمش .زهر زندگی را  از رگ و ریشه هایت بیرون می کشد .این را پیرمردی با دست های چروکیده مهربانش به من آموخت که هنوز که هنوز است دامنم را هر بهار پر از بهار می کند و درختان نارنج حیاط خانه اش پر بارترین درختان شهر منند .

|+| نوشته شده توسط فرانکو در شنبه هجدهم آبان 1387  |
 درست می شود .

 

گلوله شده ات روی تخت را تخت سینه ام می چسبانم  . "درست می شود " .

بهمنی در تو فروریخته که مرا دفن می کند ، پس می زنمش  ." درست می شود " .

 از پس ِ لرزه ها ، چرخشی است به سوی امنیت . مامنت می شوم  . " درست می شود " .

کسی چه می داند زنی که این چنین می گرید در آغوش مردی به چه فکر می کند تریستانا . کسی چه می داند تریستانا ...چه می داند.

|+| نوشته شده توسط فرانکو در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 این ها را فرانکو می نویسد تریستانا.

 

می بینمت که نشسته ای لب ِ لبِ لبه کاناپه. می بینمت که گُرو گُر گُل داده اند گُلگونه هایت باز.می بینمت تریستانا توی کادر کِدِر که قابت گرفته است. کف دست هایت را خوابانده ای روی ران های مودبت.

/ صدای غش غش خنده تریستانا /

می بینمت که دخترک شده ای باز بازی می کنند انگشتانت. یَله داده ای به دستِ چوبی کاناپه و  قُل قُل موسیقی نرم کف پاهایت را قلقلک می دهد. انگشت های پایت را فرو می کنی توی گُل بوته های نقش فرش.

/ صدای غش غش خنده تریستانا /

 می بینمت که زن شده ای باز و بازی میکند نگاهت که تاسش را میان انداخته و توی شش و بش این حوادث پشت سر هم  هی شش می آورد تریستانا . این زن هی شش می آورد و شش هایش را دمی از هوای تازه پر می کند.دمی از بازدم نفس های یک مرد. بازدم نفس های یک مرد .نفس های یک مرد .یک مرد .مرد.رد.د

/ صدای غش غش خنده تریستانا /

می بینمت که دست خودت را گرفته ای و می کشی به این سو و آن سو پیِ سوسوی یک جفت ستاره توی قاب صورت آن مرد.می بینمت تریستانا. می نویسمت تریستانا. خط به خط می نویسمت و یک فاصله برشت گونه ی برشته شده از خنده هایت را هم می اندازم وسط این خطوط. این ها را فرانکو می نویسد تریستانا . 

|+| نوشته شده توسط فرانکو در چهارشنبه دهم مهر 1387  |
 رنج

 

 آنچه ما داریم و نمی خواهیم ،رنج است .اما آنچه می خواهیم و نداریم نیز،رنج است /  بودا

       حقیقت ، رنج است . اما  واقعیت نیز ، رنج است . این بود تمام حرف بودا !

|+| نوشته شده توسط فرانکو در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387  |
 آه اگر راهی به دریاییم بود .

هزار دستانی ام که نه از میان هزار ترانه هزار تصویر ، بیهوده بر خاسته باشم تریستانا.بی /خود که نیست سخن دانم. دلت بدجور لکه لکه های آلبالویی اناری عنابی شده / لک زده است برایم تریستانا. دلت بدجور های های،هوایی شده است تریستانا که من تویش نفس می کشم. نگویی که نگفتم . شعبده بازم.ببینی از توی کلاهم برایت چه در بیاورم حالا .ببینی بشمار ..یک ..دو..سه...پر ر ر ر ر ر !

دلت بدجور گیر و گرفتار گًر گرفتن های ابدی شده است تریستانا. انگاری گل سرخ ها توی خونت جاری شده باشند باز ، ضربان قلبت را به ضرب بی قرار دل کفتر چاهی ات میزان می کنی این روزها.مچت را چسبیده ام و می شمرم ..یک..دو ..سه...نپرر ر ر ر !

می روی و تند و تند درها را پشت سرت باز می گذاری.می روی و چشمه چشم هایت را می بخشی به شالیزارهای بی بارانم. چه می شد اگر فصل قهرمانی ها تمام نشده بود تریستانا. چه می شد اگر راهی به دریاییم بود* ..چه می شد اگر...سوگند به غلاف قلمت که هنوز هم قهرمانم...هنوز هم ...آخ تریستانا ...تریستانا.

پ.ن: آه اگر راهی به دریاییم بود / از فرو رفتن چه پرواییم بود .

|+| نوشته شده توسط فرانکو در دوشنبه یازدهم شهریور 1387  |
 سلسله موی دوست

میان هستی انسان و آزاد بودن او تفاوتی نیست /سارتر

بیزاری تریستانا و بیزاری تو را قادر نمی سازد که از این حلقه نکبت خود را خلاص کنی. در کشاکش این جنگ هاست که در می یابیم بازنده و برنده تنها دو روی یک سکه اند .بی هیچ تفاوتی در وجود شان .در کشاکش این جنگ هاست که اسیر می شویم .بندگی می کنیم . اسیر نگاهی که سروری می کند .اسیر تنزل یافتن تا سطح دیده شده ، لمس شده ، شئ شده . آنگاه شرم می کنی از آنچه شده ای . آگاه می شوی به آنچه در تو بار می گیرد / به بار می آید / بار می دهد . در این بندگی رنج می کشیم .عشق می بازیم ، می بازی ایم و می بازیم. هفت کفش آهنین ، هفت عصای آهنین می پوسانیم . می پوسانیم و می پوسیم در آینه ای که مدام بندگی مان را برای سرورمان به تصویر می کشد . هیچ کس به اسیر خود دل نمی بندد تریستانا... و سرانجام هر یک نفی دیگری را در خود می پرورانیم .

کشاکش هسته هستی تو ، من ،دیگران است برای آزاد کردن آزادی ای که دیگری آزاد از ما سلب کرده. ما فقط جا به جا می شویم. از جای تو به جای من ، از جای من به جای تو  در جریانیم . ما فقط عاشق می شویم و عشق نومیدی است .

هیچ چیز جای آزادی را در ما پر نمی کند . آزادی گریز ناپذیر انسان در غیاب خدا ، قناری کوچکی است در قفس آزادی که در غیاب سلاخ می پرد.

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست  /  هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

|+| نوشته شده توسط فرانکو در شنبه دوم شهریور 1387  |
 پری کوچکی با چشم های بادامی

 دلم سوت می کشد. ایستگاه را به وقت، به مقصد تو ترک می کند لیکن راه به جایی نمی بردم.تو نیستی. بدجور هم. کودک آرامم شده ای که در سبد آرزوهایش خفته خواب می بیند، که خواب های بزرگ را کوچک می بیند .

چه دلخواه منی تو، وقتی پابند می شوی به چیزی/ کسی/جایی و کتاب هایت را زیر / رو می کنی.

 نازک تن تار تنیده کوچکم، کرم کوچک ابریشم، تریستانا .

این را برای او بنویس. برای پری کوچکی با چشم های بادامی که این قلم موی اوست.

این که زن، یگانه گی ذهن / جسم است و در این یگانه گی هرگز به دو گانه گی که باید نرسید و این چنین شد که همواره از یک سو او را از بهشت هبوط می دهند و از سوی دیگر بهشتی نو زیر پای او می افکنند. بهشت..این دام تکراری..این دام بی دانه..

که زن، روایتی است که هر گز از بند تکرار آزاد نشد. تو آزادش کن. انتخابش کن.

 

|+| نوشته شده توسط فرانکو در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387  |
 لیلی

 

آهویی ، ساغرم  سر دست می گرداند تریستانا. خرم خرامان خریداری ست که از این سر تا آن سر بازارچه را سرک می کشد . لیلای تمامی لیلی های دنیاست که خاطر و خاطره ها را مفت به او می بازند و عطر سرای عرق فروشان در گروی تار موی اوست .

بساط هزاره ها را با دست هایی چون بال پروانه ها چیده است .سییییب تریستانا ...لبانش. گندم زااااار تریستانا ...سایه بان چشمانش. وای تریستانا ...وای که آهویی ساغرم سر دست می گرداند .

گویی از او زاده شدم باز ..وای بر مادرم .

لیک ..برای تو تریستانا ..برای خاکی که بسترم شد ..برای سرزمینی که گُله به گُله کاویده امش.

 تکه ای ازاین قلب شرحه شرحه ام بس نیست؟

به من بگو تریستانا ..بگو بس .. تا رها  به دامش درافتم .

به دام آهویی که ساغرم سر دست می گرداند.

 

|+| نوشته شده توسط فرانکو در شنبه نوزدهم مرداد 1387  |
 
 
 
بالا