تبليغاتX
چنانت دوست می دارم
 تویی که تویی

مثل آب خوردن بود فرانکو. فقط لبانم را چسبانده بودم به شیر آب یخ زده ای که چکه هایش قندیل بسته بودند.قند توی دلم آب شد چون قندیل ها که روی زبانم شیر شدند. شیری  شدند.شراب شدند. درست مثل آب خوردن بود فرانکو. لبانم را چسباندم و مکیدم ..چکه چکه روی زبانم..قندیل ها.. تش تشنگی  هزاران ساله ای را فرو می نشاند.

گونه های گداخته ام را چسبانده ام .دستان تاول زده ام را ...خنکا مرهمی. مرهمی فرانکو مرهمی. تویی که تویی. هنوزززز در این انعکاس تابشی، از میان قندیل های آب شده بر لبان نیمه باز من. شیر و شراب شده ...سپید و پاک و همیشه جاری من ...همیشه فرانکو

|+| نوشته شده توسط تریستانا در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387  |
 بیا!

نوشتن از یادم رفته است چون تو . بی آن که بدانم چرا و چه وقت بی سر و صدا خزیده ای بیرون از درونم .آری نوشتن از سر انگشتانم لغزید و رفت ...نه نامت که هنوز بر لبانم است ..چون ترک ترک هایی ترک نشدنی.

کجايي فرانکو ...کجایی...بیا.

|+| نوشته شده توسط تریستانا در چهارشنبه نهم بهمن 1387
 
 
بالا