تبليغاتX
چنانت دوست می دارم
 مهاجم

نمی شود از سد نگاه تو عبور کرد فرانکو . نمی شود از چاله کوچک زبان خویش به چاه دهشت زبان تو فرو نیفتاد . به مرزهای اقتدار نشکسته ات بارها و بارها هجوم می برم و به حجم خُردی از تو بسنده می کنم ولی تو سنگینی بار این تجاوز های آشکار عاشقانه را برنمی تابی ُ.

من دست می کشم و بیغوله نشین مرزهای شهر تو می شوم تا از راه جریان سیال حاشیه های این متن بشود کاری کرد .

مرا ببخش پسرم ولی جنگجویان را جز به جنگی ناعادلانه نمی شود شکست داد.

|+| نوشته شده توسط تریستانا در شنبه بیست و پنجم آبان 1387  |
 حسرت

فرانکو ، حسرت چیست ؟  تُردی ورق های پیر قهوه ای کتاب هایم در قفسه ؟ خش خش آواهای به هم تابیده شده و نامفهوم صفحه های گرامافون ، نوارهای کاست قدیمی و این اواخر سی دی های خش افتاده؟ این نابودی اطلاعات سالیان سال .این نابودی من در تاریخ و بالعکس آن تاریخ در من . حسرت جز این ها چیست فرانکو؟

حسرت ما، پناه بردن به فضایی گسترده برای ثبت کردن و ثبت شدن هر آنچه هستیم .هر آنچه بودیم آن هم با سرعت شگفت کُند ، شگفت بی ثبات . حسرت ما، ـ که همیشه پناهنده ایم  ـ به عشق ، به دانش و به سرزمین های دور تنهایی و  فراموشی فرانکو . حسرت ما ...

من مرده ام یا زنده ام فرانکو؟

با مرگ هر جزئی در من / از من ، حسرت در جایی چیزی را نشان می کند تا برای ابد آن را جاودانه سازد . این حسرت است .برای اثبات خویشتن است که می میریم .

فرانکو ، همین ناهماهنگی ، این نا همخوانی ابدی میان من و تو ، میان من و زندگی ، میان من و دیگریست که  می میراندمان .آنگاه عاشق می شویم .فراموش می کنیم .به بستر می رویم فرانکو. به بستر می رویم ..برويم سخني بايد گفت جام يا بستريا تنهايي ‚ يا خواب ؟

|+| نوشته شده توسط تریستانا در جمعه بیست و چهارم آبان 1387  |
 starvation

گرسنه ای سیرم و حرف هایم یک شکم ورم کرده از گرسنگیست تریستانا. بی فایده .بی فایده .نوشتنم نمی آید که بماند و کودک قحطی زده درونم روز به روز بیشتر تحلیل می رود.چشم هایش وق زده اند به وق وق های تحلیل گرانه این و آن . بی فایده. بی فایده .

جایی آن دورها من در آرزوهایم غرق شده ام و جایی این نزدیکی ها تو نجات یک غریق را آرزو می کنی.باقی هم که می بینیشان در ساحل عاج نشسته اند. نه. شاد و خندان هم که نباشند تریستانا اصلن انگار نیستند .

دوباره هرچه می کنم عاشقت نمی شوم .چند بار دیگر باید این اتفاق بیفتد .بیفتد و بماند و نرود و من بنویسمش .تو چند بار دیگر...؟

دلم به حال خدایی غرق شده در آن دور دورها می سوزد .سال هایی از عمرم را گم کرده ام .به نظرت کجا می شود پیدایشان کرد تریستانا ؟ تریستانا...کجا تریستانا؟

|+| نوشته شده توسط فرانکو در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 آغاز فصل چهارم : فرانکو

فرانکو :

می دانی جان جانم ، برای معمولی بودن باید به معمول زندگی عمل کرد .من به این معمول نگاه کردم ولی عمل نکردم. معامله اش کردم و زندگی آن زنبور عسل ناامیدی بود که بین کف دست های به وجد آمده ام لهیده و نیمه جان ، بیهوده زهر آخرش را می ریخت تا شاید مرا  از این دست دسی های کودکانه همیشگی ام برهاند.

 

تریستانا :

کافی است فقط افشره لیمو را بچکانی جای زخمش .زهر زندگی را  از رگ و ریشه هایت بیرون می کشد .این را پیرمردی با دست های چروکیده مهربانش به من آموخت که هنوز که هنوز است دامنم را هر بهار پر از بهار می کند و درختان نارنج حیاط خانه اش پر بارترین درختان شهر منند .

|+| نوشته شده توسط فرانکو در شنبه هجدهم آبان 1387  |
 مثل همیشه

من افتادم فرانکو. درست وسط حوض نقاشی تو .درست سربزنگاه. وقت جست و واجست های همیشگی ام لب بام تو ... افتادم فرانکو و این بازی، سر گرفت.

مهره های سفید را من بر می دارم. مثل همیشه. رخ به رخت می نشینم. مثل همیشه. نطق نمی زنی. کور شده از منطق موروثی ات. مثل همیشه.

گیریم حکم تو حکم دل است فرانکو اما این که بازی خال ها نبود!

 مهره های سیاه را تو برمی داری. مثل همیشه. رنگ به رنگ رخم می نشیند. مثل همیشه. ناپلئون سوار بر اسبش بی مهابا می تازد. من می بازم. مثل همیشه.

اما حکم تو حکم دل است فرانکو گیریم این بازی بازی خال ها نبود.

|+| نوشته شده توسط تریستانا در دوشنبه سیزدهم آبان 1387  |
 قرار جهان

این تابش نور است که به هر شکستی رنگی نو درانداخته اگرنه ، نه چیزی پیش می رود نه چیزی پس فرانکویم .

 زندگی برایش فرقی نمی کند کجا ، چه وقت ، چرا .فقط تاریکی را پس می راند در آستانه بامداد تا مهلتی را زندگی کنیم . اما این مهلت برایش فرق میکند کجا ، چه وقت و چرا باید زیست .

آسمان شیشه ای کمان رنگین کمان را به یاری خورشید کشیده است . روزی که خورشید بمیرد نه آسمانی  خواهد ماند نه رنگین کمانی بر سقفی و نه آغوش تو که من آسوده در آن فرو روم !

قرار کار جهان هر چه که بود ، ابدی نبود !

|+| نوشته شده توسط تریستانا در یکشنبه دوازدهم آبان 1387  |
 کنج

کُنجِ این شهر شلوغ درنده خو را به خاطر بسپار . گَنجی کُنج این شهر کافه شده است.کُنجی که شاید گنج لحظه های خلوت من و یاری را در خود پناه داده باشد بارها و بارها..روزها و روزها، گیرم تو که در کنج دلم جا داری فرانکو .کنج ِ کنج ِ شهری شلوغ تر و درنده خوتر از این تهران پناهگاه توست .خوشا عشق که پناهگاهی باشد .پناه ِ گاه گاهی باشد فرانکو . خوشا عشق که گریزگاهی باشد . گریز ِ گاه گاهی باشد فرانکو . بی لرزش دست و دلم می گویم این را ..بی هیچ لرزشی .

جرقه های پران ِ سوخته بر کیک ، تولد است . تولدی سوخته . با کارت اعتباری سوخته . بازی سایه های این آتش بازیم بر در و دیوارهای زندگی . جرقه جرقه زندگی را شعله ور می کنم .جرقه جرقه می سوزم .جرقه جرقه تا بمیرم . تا بمیرد. برش های باریکی از زندگی تولدهای این هر ساله است. میخک های سپید ..میخک های سرخ ..همین هاست که به زندگی میخکوبمان کرده. باور کن فرانکو ! همه اش یک شاخه میخک ...همه اش یک شاخه.

|+| نوشته شده توسط تریستانا در پنجشنبه دوم آبان 1387  |
 
 
بالا