تبليغاتX
چنانت دوست می دارم
 ای غرابت تنهایی اتاق را به تو تسلیم میکنم

بخوانش به نام پدر .بنویسش به پای من . انبوه تجربه های حسرت زده را می گویم فرانکو . ما پشت به پشت نطفه دردی را که پدری در شکم مادری کاشته است می زاییم .ما پشت به پشت مادر مادرهایمان می شویم  . بخوانش به نام پدر بنویسش به پای من .زن را می گویم فرانکویم . زندگی همین چیزهای کوچکی است که دستمان به بزرگتر از آنش نمی رسد . مثل آزادی که کوچک شده ی عشق است/ نه راه گریز از آن . مثل وقتی که شاید من باید بگویمت که دیگر نمی خواهم بنویسم چون در زندگی چیزهای بزرگتری هم هست .مثل وقتی که همه کابوس هایم صدایم می کنند آیدا . چرا کسی از من نپرسید که دوست دارم اسمم چه باشد فرانکو ؟

بخوانش به نام پدر . بنویسش به پای من . آواره این رویاهای بی در و پیکر شدن را می گویم فرانکو . ترس از انتها تا انتها با من بود وقتی که در اوج تاب می خوردم و نمی افتادم . ترس از انتها تا انتهای تنهایی ناتمام بشر با من بود . بنویسش به پای من . بخوانش به نام پدر . ماجراجوی با ثبات و قرار من .پارادوکس اول خود ماییم .من و پدر .

|+| نوشته شده توسط تریستانا در جمعه بیست و ششم مهر 1387  |
 زندگی همین است

در این وانفسا که تب تابم می دهد جلوه گری های تو شبتاب پر تب و تابم را به نظاره نشسته ام . تب است که خال لب های مرا نشانه رفته و تویی که آن را به ضرب و زور عشق باز پس می ستانی فرانکو .

همین چکه چکه چکاندن نور دوای درد دل است نه که درد دل دوای این شب های تبدار دار به دار بی فرج .همین تو  ، فرانکویم . تو که جلگه ها و جنگل ها را تنها تنها پیموده ای. تو که تا رسیدن به  آستانه روشن فانوسهای آویزان آبادی تلخی برهوت تنهایی را چشیده ای. همین تو که بوی خاک باد آب سر که به سرت بیفتد دوربینت را می اندازی گل گردنت و راه می افتی در به در کوره راه هایش می شوی. همین تو فرانکو . شب تاب کوچک شب های آدم های تنها . تو که تنت بوی چوب سوخته است و گرمای خاکستر آتش خاموش .همه اش  همین است .همه تو .همه همین عشق .همه همین تب و تاب شب های تبدار من . خودت گفتی آخر ...یادت که هست .زندگی همین است تریستانا ..زندگی همین است.

|+| نوشته شده توسط تریستانا در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387  |
 درست می شود .

 

گلوله شده ات روی تخت را تخت سینه ام می چسبانم  . "درست می شود " .

بهمنی در تو فروریخته که مرا دفن می کند ، پس می زنمش  ." درست می شود " .

 از پس ِ لرزه ها ، چرخشی است به سوی امنیت . مامنت می شوم  . " درست می شود " .

کسی چه می داند زنی که این چنین می گرید در آغوش مردی به چه فکر می کند تریستانا . کسی چه می داند تریستانا ...چه می داند.

|+| نوشته شده توسط فرانکو در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 خیابان ولیعصر

باری ، تل به تل تلمبار شده اند روی شانه هایم .فرانکو   نامه ها ، حرف های گفته و نگفته بار شده اند .  من فرصت این مجاز بودن ها  را به واقع میان بازوان تو  دارم از دست می دهم. یک به یک هر روز تر ! و تویی که سر همین فرصت های نبودن من ،مداد رنگی هایت را برداشته ای و به واقع، واقعه بودن مرا پر رنگ تر می کنی. مرا که نامم را روی تمام درخت های خیابان ولیعصر کنده اند .همان خیابان درازی که من این روزها آن را با دلتنگی های جنس پنج شنبه ایش گز می کنم .تنها تنها گز می کنم . اصلن نمی دانم چرا این روزها گز نکرده پاره نمی کنم این پاره پاره های دل آشوب همیشگی ام را .اصلن نمی دانم چرا عادت می کنیم به سکوت .

|+| نوشته شده توسط تریستانا در دوشنبه پانزدهم مهر 1387  |
 ادر کاسا و ناولها
 پنج ، انگشت من بود که تمام شد در آستانه رسیدن به تو . آن نوش ِ نوشداروی لب هات در پناه سنگ ها ، آمیختن به بوی شور خزر بود. نوش فرانکو .نوش. دیرزمانیست که زن نبوده ام فرانکو . دیر ، زمانیست که زن نبوده ام . نوش فرانکو. نوش. زن ، رهزن کاروانی است  که لیلی می بَرَد . تو نوش فرانکو . نوش. ادر کاسا و ناولها ، که عشق آسان نمود اول ، ولی افتاد مشکل ها. نوش فرانکو .نوش.

|+| نوشته شده توسط تریستانا در شنبه سیزدهم مهر 1387  |
 این ها را فرانکو می نویسد تریستانا.

 

می بینمت که نشسته ای لب ِ لبِ لبه کاناپه. می بینمت که گُرو گُر گُل داده اند گُلگونه هایت باز.می بینمت تریستانا توی کادر کِدِر که قابت گرفته است. کف دست هایت را خوابانده ای روی ران های مودبت.

/ صدای غش غش خنده تریستانا /

می بینمت که دخترک شده ای باز بازی می کنند انگشتانت. یَله داده ای به دستِ چوبی کاناپه و  قُل قُل موسیقی نرم کف پاهایت را قلقلک می دهد. انگشت های پایت را فرو می کنی توی گُل بوته های نقش فرش.

/ صدای غش غش خنده تریستانا /

 می بینمت که زن شده ای باز و بازی میکند نگاهت که تاسش را میان انداخته و توی شش و بش این حوادث پشت سر هم  هی شش می آورد تریستانا . این زن هی شش می آورد و شش هایش را دمی از هوای تازه پر می کند.دمی از بازدم نفس های یک مرد. بازدم نفس های یک مرد .نفس های یک مرد .یک مرد .مرد.رد.د

/ صدای غش غش خنده تریستانا /

می بینمت که دست خودت را گرفته ای و می کشی به این سو و آن سو پیِ سوسوی یک جفت ستاره توی قاب صورت آن مرد.می بینمت تریستانا. می نویسمت تریستانا. خط به خط می نویسمت و یک فاصله برشت گونه ی برشته شده از خنده هایت را هم می اندازم وسط این خطوط. این ها را فرانکو می نویسد تریستانا . 

|+| نوشته شده توسط فرانکو در چهارشنبه دهم مهر 1387  |
 آغاز فصل سوم : تریستانا

 

جفت پاهایم را کشیدم بالا و از آن ور سنگ بزرگی که رویش نشسته بودم پایین انداختمشان. بید مجنونی ساقه های سبزش را بی تابانه روی گونه هایم می کشید. گرفتمش. بوسیدمش .آرام گرفت.  می گوید نوشتن اعتیاد بدی است . می گویم اعتیادهایی بدتر از نوشتن هم هست. طعنه می زند . سیگار می کشی؟ دروغکی دروغ می گویم .نه !

می گویم عشق خودش ماده مخدر است . کم و به اندازه که مصرف کنی .همیشه هست .دلم میخواست باران ببارد تا مجبور شود کاری کند .یک کاری که به باران هم بچسبد .شفاف و زلال .

|+| نوشته شده توسط تریستانا در یکشنبه هفتم مهر 1387  |
 چرا توقف کنم؟

 

نشسته ام این جا آخر قصه را بنویسم فرانکو .قصه مردی که نیمی اش گرگ و نیمی اش بره بود . و این طور شد که خودش خودش را درید .نشسته ام این جا با شانه های فرو افتاده و بیرق سپیدی که بر فراز قلبم برافراشته ام . نشسته ام این جا اما دیگر زار نمی زنم بر کار ِ زار ِ این کارزار. کلاغش را هم پر دادم برود خانه اش . روی بلندترین کاج حیاط خانه بنشیند . قصه ما به سر نرسید فرانکو . سر رفت !

به هیئت زنی دوباره جان می گیرم . به هیئت زنی دست هایم را به دست های مرد رهگذری می سپارم که چشمانش شهرزاد را به کام قصه هایی نو در انداخته است.

من از سلاله درختانم

تنفس این هوای مانده ملولم می کند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم

نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

طبیعی است

که آسیاب های بادی می پوسند

/ ایست/

در سرزمین قد کوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

/ ایست /

من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم

و کار تدوین نظامنامه قلبم

کار حکومت محلی کوران نیست

 /ایست /

چراتوقف کنم؟

پ.ن : با کمی دستکاری در شعر فروغ فرخزاد

پایان فصل دوم: تریستانا/-

|+| نوشته شده توسط تریستانا در یکشنبه هفتم مهر 1387  |
 گل سُرخ
 

روزهای سُرخ  ِسُرخ. سرخ  ِ گل های سُرخ. روزهای گل سُرخ، شراب ِغروب و چهار پایه ای کوچک. دُردِ  شرابی رنگ ته نشین شده اش درد کهنه ای است فرانکو .منم، من که مسئول تمامی گل های سرخ دنیا بود ! منم، من که تریستانام فرانکو، همان شازده ای که برای فرار از هجرت پرندگان وحشی سود می جوید. و قصه مسافر کوچکی ام که سیاره اش را برای انتقام گرفتن از گل سرخی ترک گفت. آری  یادگارهمان روزهاست که هنوز گه گاه درد می گیرد. روزگاری که پیر شد و من مسئول گلمم را با خود زنده به گور برد و حالا من فقط مسئول خودمم با درد کهنه به جا مانده ای که این جا درست همین جا تا زیر گلویم بالا می زند ولی کوفتی بالاتر نمی آید که بگویم رماتیسم این رمانتیسم پدر همه مان را درآورده ..

با این تفاصیل لِک و لِک کردن لک لک های پا دراز به درازا کشیده است و بام خانه هایمان هنوز خالی است. پناهگاه کوه های سپید بی پناه تر از کودکی هایمان در خاطره ها گم شده اند. کودکی که کودکی اش را از یاد برده باشند خشم جهنده آتش فشانی خواهد شد که روزی از دل کوه ها بیرون می پاشد. پس چرا من ِ از یاد نبرده  گاهی هنوز خشمگین می شود فرانکو؟ شاید چون تو از دل نرفته رفته ای و تمام عروسک هایی که کودکی اش به تو بخشیده بود را با خود برده ای .

تو کودکی من  ، تو نوجوانی و جوانی نو پای من ، تو سالخوردگی من .. ، تو رازهای برملا نشده من. تو که آرام نگیری ..نگیری ..نگیری  حتی به دل هم ، حتی ازمن.  تو.. گل ِ سرخ من. با تمام این تفاصیل تو از دل نرفته رفته ای فرانکو . چرا؟

 

برداشت از عکسهای شخصی است

عکاس : تریستانا

|+| نوشته شده توسط تریستانا در جمعه پنجم مهر 1387  |
 نفس بکش

رد دست های تو بر بیستون ستون فقرات فقیرم درد است. رد دست های تو بگو بر کجاها که درد نیست فرانکو. دردم دست های توست. رد ِ درد دارد این نقش که دم به دم بر بیستون می زنی.دردم دست های توست.

حالا این به جهنم ... پس ترس هایم را کجا بگذارم ؟ برای ترسهای خرکی که هنوز جاده مال رو نساخته اند فرانکو . حالا می دانم که وقتی دیگر دوستش نداشته باشم یادم می رود بگویم خداحافظ چه رسد به این که بگویم به امید دیدار.حالا می دانم که وقتی دوستش نداشته باشم دیدن لاک پشت ها دلم را نمی لرزاند. حالا این به جهنم ...تو بگو ترس هایم را کجا بگذارم؟ ترس فرو ریختن بیستون را می گویم.

 دیالکتیک خود آگاه ستون فقرات من است که بیستونش کرده ای فرانکو. جسمیت یافته ی فقدان ،این دال هایی اند که بروز می کنند گیرم بر مسند صفر نشسته باشیم یا یک. سنتز نهایی این گیاه عجیب باید که خالص باشد...نفس بکش. نفس بکش ..نفس بکش. فارغ  از منطق دو ارزشی تخریب گر کهنه شده ات. نفس بکش فرانکو ...نفس بکش.

|+| نوشته شده توسط تریستانا در پنجشنبه چهارم مهر 1387  |
 
 
بالا