نشسته ام این جا آخر قصه را بنویسم فرانکو .قصه مردی که نیمی اش گرگ و نیمی اش بره بود . و این طور شد که خودش خودش را درید .نشسته ام این جا با شانه های فرو افتاده و بیرق سپیدی که بر فراز قلبم برافراشته ام . نشسته ام این جا اما دیگر زار نمی زنم بر کار ِ زار ِ این کارزار. کلاغش را هم پر دادم برود خانه اش . روی بلندترین کاج حیاط خانه بنشیند . قصه ما به سر نرسید فرانکو . سر رفت !
به هیئت زنی دوباره جان می گیرم . به هیئت زنی دست هایم را به دست های مرد رهگذری می سپارم که چشمانش شهرزاد را به کام قصه هایی نو در انداخته است.
من از سلاله درختانم
تنفس این هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی می پوسند
/ ایست/
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
/ ایست /
من از عناصر چهار گانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
/ایست /
چراتوقف کنم؟
پ.ن : با کمی دستکاری در شعر فروغ فرخزاد
پایان فصل دوم: تریستانا/-
|
+| نوشته شده توسط
تریستانا در یکشنبه هفتم مهر 1387
|